نميدونم ديشب بود يا پريشب... شايدم امشب باشه يا فردا شب كه صدايه فريادي شنيدم... يكي فرياد ميزدو از من تمناي چيزي رو داش كه خود نداشتم... هيچوق نداشتم ... بيستو هشت سال نداشتم ... اصن نميدونم چه طعمي داره... چه رنگي داره... چه بويي داره... اما فريادا ديوونم كرد ...ديوونه وار دنبالشم... اينقد برام مهم شده كه اگه تو جهنم باشه حاضرم تا خوده جهنم يه نفس بدوام ... فك ميكردم گمش كردم ...به خاطر همين تو بين ثانيه ها ميدوييدم فك ميكردم اونجا جاش گذاشتم ...اما نه من اصن نداشتمش ...به خيال خام خود فك ميكردم خريدنيه... ايكاش خريدني بود اونوقت تموم نداشتهامم ميدادم تا لحظه اي ازش رو بخرم... اينروزا تشنمه... تشنه لحظه اي آرامش ...مطمئنم ...با كفشام آرومم ...ميگن آرامش موقتيه ... اما من حاليم نميشه ...تشنمه ...گل آلود يا زلال واسم فرقي نداره ...نه واسه من زلاله ... برعكس اوني كه ميگن زلاله واسه من پر از گله... پر از نمكه... از گلوم پايين نرفته بالا ميارم...
دادش در مياد ...آخه تحملش از من كمتره ... شروع ميكنه به بلن بلن حرف زدن با خودش... تاپ وتوپ ...تاپ وتوپ... قلبمو ميگم ... به در ميگه كه ديوار بشنوه ... بهش چيزي نميگم ... چيزيم ندارم كه بگم شايد حق با اونه... بعده اين همه مدت نميدونم چرا هنوز عادت نكرده ... سوار ماشينم كه ميشم ...دادوقار راه ميندازه... حقم داره... ماشينم يه فرقي با ماشيناي ديگه داره... مث همه ماشينا موتور داره... ترمز داره ...صندلي داره ...همه چي داره... فقط فرمون نداره ...البته بماند ترمزشم ... سالمه اما هر وقت خودش بخاد كار ميكنه !!! اينه كه سر پيچا ... تحمل خودمم تموم ميشه ... منم ميخام بلن داد بزنم ....بسه ... خفه شين ... ولم كنيد ...اما اين جور وقتا فقط آروم گريه ميكنمو دس به دامنه خدا ميشم ... خب يكي نيس ...بگه مگه ديوونه اي.... خب سوار نشو... اما ... اما ميدونيد كه ...كفشام ... وقتي ميرن ...بايد برم دنبالشون ...با هر وسيله اي بايد خودمو بهشون برسونم ...مگرنه ... گم ميشم ...گيج ميشم... نميتونم كاري كنم ... بخودم يه نگاه تمسخر آميز ميكنم و ميگم به من كه نميتوني دروغ بگي يعني وقتي كفشات باهاتن كاري ميكني؟وقتي هم كه باهاتنم از بس مراقبشوني... كه كاري نميكني ... چيزي نميگم هرچيم بگم بهانه اس ...خودمم ميدونم... فقط با نگام به خودم حالي ميكنم كه از فردا شروع ميكنم... فقط... فقط... بايد مراقب كفشام باشم اگه كنارم باشن همه كار ميكنم ...مطمئنم ...
هر روز مث ديروزش واسم تكرار ميشه.... هر روز صب كه پا ميشم تا سرمو بلند ميكنم... سرم محكم ميخوره بهش ... سرمو ميگيرمو پا ميشم ... تا كفشامو بپوشم... اما فقط اونبار نيس... تو روز هروقت سرمو بالا ميارم ...محكم سرم بهش ميخوره ... گاهي دادم در مياد... گاهي هم خودم محكمتر سرمو ميكوبم بهش ... گاهي اينقد محكم ميكوبم كه خون فواره ميزنه اونوقت آروم ميگيرم ... سنگ بالا سرمو ميگم... سنگي كه ميگن ... وقتي سرت بهش بخوره تازه ميفهمي كه ديگه نيستي ... نه اين كه نباشي...نه فقط اونجا كه قبلن بودي ديگه نيستي ... ديگه هم بر نميگردي ... اما من كه هنوز هستم ...يعني اونجايي كه قبلن بودم ، هستم ... به هركي سنگو نشون ميدم ...ميخنده ... ميگه كدوم سنگ ...اما بخدا سنگه هست نميدونم چرا ... اما وقتي بالا سرمه ...آرومم ... آخه اونوقت فقط سرم رو به كفشامه ...اصن همش تقصير كفشامه...كفشام ... خنده داره ... ميگن ديگه نميشه اسمشون رو كفش گذاشت... پاره ...تنگ ...ته يكيشون در اومده ...اما هنوز ميپوشمشون ...تموم پاهام زخم شده ....اما هنوز ميپوشمشون... اصن نميتونم باهاشون راه برم... اما هنوز ميپوشمشون... بايد كفشمو عوض كنم ...اصن ولش كنيد .... نه من هنوز ميپوشمتون مطمئن باشيد ... اصن به عوض كردنشونم كه فك ميكنم ...ديوونه ميشم ... فقطم اين موقعها نيس كه ديوونه ميشم ... يه روزايي خودشون ميرن... كجا نميدونم.... چرا نميدونم... ميرن... اين ميشه كه بايد بدوام پابرهنه تا پيداشون كنم... اما من پيداشون نميكنم كه ... خودشون جلوم ظاهر ميشن ... شايد دلشون واسم ميسوزه ... شايدم شوخيشون گرفته...
يادتون هست كفشامو ميگم همونايي كه گفتم تو يكي از روياهام جا گذاشتن همونايي كه گفتم اصرار نكنيد ديگه دنبالشون نميرم ... يادتون هست ... كه بازم هرچه بود زیره سر کفشام بود ... يادتون هست كه... فرياد زدم بفهم ... ديگه كفشات مقصر نيستن ... راستش من دروغ گفتم ...يعني همون موقع كه نوشتم اصرار نكنيد من ديگه دنباله كفشام نميرم .. يه راس رفتم سراغشون ... فقط همون بار كه نبود حتي بعد اونهمه فريادم رفتم سراغشون ...آره ...همه چي زيره سر كفشامه ... يعني نه... بازم دارم دروغ ميگم ...اونا مقصر نيستن ...من مقصرم كه اونا رو ميپوشم ... اما من پا برهنه نميتونم برم ...ميترسم ... ميترسم از درد ... احمقانه است دردي كه واسه هيچكي معنا نداره جز خودم ... به درد كه فك ميكنم آرزو ميكنم ...آرزوي نبودن تو اينجا ... اما به احمق بودنم كه فك ميكنم ديگه به نبودنمم فك نميكنم ... به نيست شدن فك ميكنم يعني نبودن تو هيچ جا ... ديگه نوشتن ازشون هم واسم ساده نيس ...همش ماله گيجيه... گيج كه ميشم ديوونه ميشم... نميدونم اين حس گيجيه يا شكه ... نه شك ...نيس ...يه جور گيجيه ... گيج كه ميشم ..ديوونه ميشم ... اونقد ديوونه ميشم كه دوس دارم سرمو بكوبم به ديوار ... نه گيجيم نيس ... ترسه ... نه ترسم نيس ... يه جور باده... يه جور طوفانه.... يه جور آتيشه... اول ميسوزونه ... خاكسترم ميكنه ...بعدم باد خاكسترامو ميبره ... با تموم اين وجود چشممو باز ميكنم ميبينم ... هنوز همونجام ... اونجايي كه ميدوام بهش برسم اما وقتي كه رسيدم ...تازه شروع ميكنم به محاكمه به بازجويي ... اي كاش برسم ... اي كاش همه چي رو همونجور ببينم كه بايد ...اما وقتي كه نرسم ... آتيش ميگيرم ... معني عذاب اليم رو الان ميفهمم ...
شروع به فرياد زدن كه ميكنه ...آروم گوش ميدم ... هيچي نميگم ...ديگه گريه مم نمياد... درست لحظه اي كه آروم ميشم... درست همون وقتي كه اونجوري ميبينم كه بايد ببينم ... درست همون لحظه اي كه واسه رسيدن بهش هزار بار ميميرمو زنده ميشم ... هزار تا دلو خرد وخاكشير ميكنم ... همه چي رو نابود ميكنم ... شروع ميكنم به فرياد زدن سر خودمم ... داد ميزنم ... داري كدوم گور ميري ؟ اينجا چيكار ميكني ؟ خودمو تهديد ميكنم كه الان ميرم راپورتتو به همه ميدم تا همه حماقتات بدونن... همه بفهمن چقد بي عرضه وترسويي... اين موقعهاست كه چشامو ميندازم پايين ...رو به كفشام كه ميكنم ... دستمو ميندازم زير چونمو وسرمو محكم ميكشم بالا ... تو چشام خيره ميشمو داد ميزنم ...ديگه تقصير كفشات نيس ! ميفهمي... خيلي وقته كه اين موقعها ديگه گريه مم نميگيره ... فقط با التماس نگاه ميكنم ...آخه حق داره ...خودم رو ميگم...آروم بخودم ميگم دسته دلم به هيچي نميره ... خنده مسخره اي ميكنم وبه خودم ميگم ...اونو كه ميدونم دسته دلت كه...تو اصن دلت دس نداشت ... دسته خودت چي ... اين موقعهاست كه ... حالم بهم ميخوره از خودم ... اين موقعهاست كه خجالت ميكشم از حماقتام ... اين موقعهاست كه عذاب وجدان ميخاد خفم كنه ...اين موقعهاست كه.... اين موقعهاست كه خودمم ميذاره، ميره... اين موقعهاست كه من ميمونم و كلي بغض كه ميخاد خفم كنه اما از جاش تكون نميخوره ...
دوباره گم شدم ... دوباره سر نخو گم كردم ... سرنخو كه گم ميكنم بيچاره ميشم ...همه كلاف گره ميخوره ... ومن بازم بايد دونه دونه گره ها رو باز كنم ... همشم ماله خستگيه... خسته كه ميشم سر نخ از دستم ليز ميخوره وميافته پايين ...اونوقت بين اونهمه سر نخ گم ميشم ... اما فقط گم شدن نيس كه ... از ترس پيدا نكردنه سر نخ ... هزاربار ميميرمو وزنده ميشم... اونوقته كه شروع ميكنم به چنگ زدن ...به زمينو زمان چنگ ميندازم تا پيداش كنم ...اونوقته كه شروع ميكنم به دويدن ...بين تموم ثانيه هايي كه از كنارشون گذشتم رو ميگردم... از تموم ثانيه ها ميپرسم ...اونام اظهار بي اطلاعي ميكنن ....اما دروغ ميگن ...مطمئنم كه دروغ ميگن ... پشت يكيشون قائم شده ...آشفتگيهامو ميگم ...بايد گيرشون بيارمو خفشون كنم ...قبله از اينكه اونا دس به كارشنو بخان خفم كنن... اونوقته كه شروع ميكنم به دسوپا زدن تا روي آب بمونم ... نميخام غرق شم تو سياهي هاي رودخونه اي كه به ظاهر شفافه ... ميخام بيام بيرون از اين رودخونه كثيف... اما نميدونم چرا نميتونم... تمومه دس وپازدنام فقط ميتونه منو روي آب نگه داره ... آخه رودخونهه لامصب عين باتلاق ميمونه ... اين رودخونه با باتلاقه من هيچ فرقي نداره ... فقط انگار جادوگره شهر اوز به همه يه عينك داده كه بزنن و باتلاقو رودخونه ببينن ... نميدونم يا من عينكونگرفتم يا گم كردم ... اما دارم ميبينم اون رودخونه نيس ! باتلاقه !باور كنيد....وقت ندارم بايد برم سرنخو پيدا كنم تا دير نشده بايد آشفتيگامو بپيچم ...كلافشون كنم تا نيان سراغم ... ميتونم ...اينبارم ميتونم... مطمئنم ...
سیبو که خوردم…ندا آمد که رانده شدی از بهشت ...
از ترس شنیدن "به جهنم" اونقد وحشت كردم كه...
مث ديوونه ها فرياد زدم از بهشت به كجا...
خجل زده سر به زیر انداختم
شرمم نه از بابت خطام ...که بابته اولین فریادم سر او بود...
و صدای او بود كه مث همیشه آرومم كرد " ... برزخ "
نفس راحتي كشيدم و آروم نشستم ...
وقتي سرم رو بالا آوردم از نگاههاي خيره و متعجبشون عصبي شدم ...
طوري بهم خيره شده بودن كه انگار تا حالا آدم نديدن....
من معنای نگاههای متعجب اونا رو نمیفهميدم و اوناهم دلیله آرامشم رو ...
...و باز این من بودم که آدم بودنم را بهشون ثابت کردم ...
چرا كه من نفهميدم " این برزخ از جهنم هزار بار سوزنده تر است..."
پي نوشت : اينروزا تو جايي هستم بنام ناكجا آباد شما ميدونين كجاست؟
راه برگشتو پيدا نميكنم . بينهايت التماس دعا دارم . ورد زبونم اينروزا شده
" خدايا كمكم كن اما ديگه زجرم نده"
شرمندم ازت دوباره بايد بگم غلط كردم ميدوني كه من آدم بشو نيستم .
آخه خدا منو زجر نميده كه... من خودم خودمو زجر ميدم...
به خودمم قول میدم که هر موقع در آمد حسابی تری پیدا کردم برمو یه چن صتایی از شون بخرم واز اون چرخ بیارمشون بیرون ! گفتم صتا ! نه بابا همون چن تا چون قرار نیس که میلیونر شم ! فک کنم تازگیها بابتر شده، میگن نوعی سرگرمیه ! مطمئن باشید از سره دلسوزی نمیگم ! میدونید که سنگ که سوختن نداره ! منه سنگدل رو چه به این حرفا! فقط اینروزا بیشتر میفهمشون !همین !همین موشها رو میگم ! همونایی که تو قفسشون یه چرخ دارن، همون چرخایی که کافیه یه پا توش بزنن، شروع میکنه به چرخیدن! همونایی که هرچی بیشتر پا بزنن، تندو تنتر میچرخه. همونایی که هرچی هم تن بچرخن ،یه سانت هم جلو نمیرن! چن وقته فک میکنم تو یکی از این چرخام !البته همه تو چرخن ! اما میگن چرخا باهم فرق دارن! یعنی اینطوری میبینن ! شاید چون چشم عضوی که انسان را قادر به دیدن میسازد وجاشم بالای سره آدمه و احتمالن از اون بالاست که چرخا باهم فرق میکنن شکلشون... رنگشون ...اما همشون یک کار میکنن... میچرخن اما تکان نمیخورن ! هرشب که میخابم سر خودم داد میزنم که احمق از این چرخ بیا بیرون ! برو تو چرخی که اینقد جلویه همه حداقل شرمنده نباشی! گاهی اینقد خجالتزده میشم که دوس دارم زمین دهان باز کنه و منو بخوره! یا اینقد نقطه جوشم پایین بیاد که یهو دود شمو برم هوا ! اینه که هرشب به خودم قول میدم آدم شم... اما یه چیزو بیچاره خودم هم خوب فهمیده، فقط به روم نمیاره اینکه من آدم نیستم و آدم بشو هم نیستم ! هرصب که پا میشم یه راس میرم سراغه چرخ خودم... پا که میزنم خودش شروع میکنه به حرکت...هرچی هم بیشتر پا میزنم تن وتنتر میچرخه اما جلو نمیره ... اینکه جلو نمیره ایرادی نداره ... قرار نیس اصن جلو بره همینجوری ساختنش ... اما این ظاهرشه که ... فقط باعثه شرمندگیمه ....
بچه كه بوديم اونوقتا كه قدمون به زنگه در نميرسيد اونوقتا كه اونقد دستمون را ميكشيديم كه كش ميامديم تا دستمون به زنگ برسد وبعد سرمون رو بالا بگيريم و بگيم كه خودمون زنگ زديم و به همه بگيم كه ديگه شديم جز آدم بزرگا ...بچه كه بوديم اونوقتا كه نميدونستيم چرا خوب ،خوب است وبد، بد. اونوقتا كه هنوز نفهميده بوديم فرقه خوب وبد در اين است كه خوب سه حرف دارد وبد فقط دوحرف . بچه كه بوديم اونوقتا كه آدم بزرگا بهمون ميگفتن بچه سر به هوا بچه بديست ... اونوقت بود كه ما سرمون رو به زمين انداختيم وراه افتاديم ...هنوز چن قدمي نرفته بوديم كه همون آدم بزرگا گفتن بچه رو زمين دنباله چي ميگردي ؟ چيزي گم كردي ؟ بچه آدم كه اينقد سر به زمين نيس! بعدش فهميديم كه بچه آدم بايد سر به هوا باشد چون خوده آدم هم سر به حوا بود. اونوقت بود كه ما سرمون رو به هوا كرديم وراه افتاديم ...چيز غريبي بود يه چادر مشكي بزرگ با كلي پولك طلايي ... اينقد حواسمون پرت شد كه نفهميديم اون سنگه بزرگ كي زير پايمون اومد وبا كله خورديم زمين ...اونوقت آدم بزرگا گفتن بچه جلوتو ببين ؟ مگه كوري بچه؟ اون بالاها دنباله چي ميگردي ؟ چيزي گم كردي ؟... بزرگ كه شديم يعني وقتي ظاهرمون شبيه آدم بزرگا شد ... سرمون هنوز رو به زمين بود ... يهوكه سرمون رو به هوا كرديم چيز غريبي ديديم پرنده معلق در هوا ...آدم بزرگا بهش ميگن پرواز ...يهويي ... به سرمون هواي پرواز زد ...اما بالي نداشتيم همه گفتن پروازه بدونه بال يعني سقوطه آزاد يعني حماقت... اما سر به هوا شده بوديم يادمون رفته بود بچه سر به هوا بچه بديست ...البته كه فهميديم ما پروازنميتوانيم...نه از بابته نداشتن بال ..كه بدون بالم ميشه پرواز كرد فقط بايد كمي سبك بود اما ما خيلي سنگين بوديم...بگذريم... بيخيال... محو تماشاي بوديم كه دستمون رو كرديم تو جيبمون ديديم كليدمون نيس... آخه از وقتي كه بزرگ شده بوديم يعني اونقد كه قدمون به زنگه در ميرسيد ديگه زنگ نزده بوديم چون اونقد بزرگ شده بوديم كه طرزه استفاده از كليد رو بدونيم !!!بدونه كليد حالا چطور درو واكنم ... بايد بر ميگشتم وكليدمو پيدا ميكردم ...سر به زمين برگشتم وميگشتم سربه هوا برگشتم وميگشتم ...نبود...كه نبود... كه نبود...شب شده بود ومن خسته شدم فك كنم آدم بزرگا راس ميگفتن يعني ايمان دارم كه راس ميگفتن... من چيزي گم كرده بودم ...كليدمو ....نبود... نه اون بالاها نه... اين پايينا...
يادتون هست دومينو رو ميگم همون دومينويي كه مدام میچینم در حالی که وایمیستم ونیگاش میکنم تا جاییش ایراد نداشته باشه یهو همش بهم میریزه ومن از دوباره میچینم...يادتون هست سياهي ها رو ميگم همون سياهي ها كه كاغذاي سفيد معصوم رو مي ترسوندن ازم ...همون سياه هايي كه كاغذاي معصوم رو باهاشون سیاه میکنم تا بلکم سیاهی های تو سرم کمی کمرنگ تر شن ...همونايي كه یه وقتایی که باهام لج میکنن... مکافاتی دارم ... مث همین ترقه ها هر آن ممکنه بترکم...همونايي كه میان تا ریشمو خشک کنن طوری که هر آن حسه افتادن می کنم ... اما نمی افتم که... نمیترکم که نه خودم نمیذارم اینطوری شه...يادتون هست قيافمو ميگم وقتي كه كم مي آرم ...يادتون هست كه ... دوباره کم آوردم ...گیج شدم ... دوباره از این گیج شدنم متنفر شدم ...دوباره سرگردانه بیقراریهام شدم بدنباله آشفتگیهام لابلای تمومه ثانیه های دیروز رو گشتم ... يادتون هست كه چاره اي نبود جز پناه بردن به مرور ... مرور که نه.... بازجویی ... باید اعتراف کنم شاید لابلایه اعترافام چیزی پیداشه دلیله آشفتگیهام ... يادتون هست چشمامو ميگم كه بعضی روزا خوب نمیديدم ...كه یهو همه چی تار میشد... يادتون هست كه جاي نگراني نبود ! زيادي ازشون كار كشيده بودم... با استراحت درست میشد...يادتون هست كه بعضی چیزا مث تب آنفولانزا و گلودرده !!! به شدت حالتو بهم می زنه !!! حرکتو ازت میگیره !!! بی قرارت میکنه !!! تحملتو تموم میکنه !! اما گذراست و زود گذر !!! بلایی هم سرت نمیاره !!! فقط تا چن روز ضعف داری ؟! بازم میشی عین اولت !!!يادتون هست كه كفشامو ميگم همونايي كه گفتم اصرار نكنيد !!! من ديگه دنبالشون نميرم !!! همونايي كه تويكي از روياهام جا گذاشتم !!!
من كاملن خوبم !!! فقط كمي نگرانم ...همين... نكنه مث اولم نشم ...نكنه با استراحت درست نشه ...نكنه دليله آشفتگيهامو پيدا نكنم... نكنه بتركم... نكنه بيفتم ...نكنه دومينورو دوباره نتونم بیچینم... ميدونم بازم هرچه هست زیره سر کفشامه...